
آخرین پرواز من بین سیاهی و سپیدی جا مانده است، این را در آسمان های بیکران یافتم که حتی تکه ای از آبی اش سهم من نبود. سهم آسمان من بین دو دیوار ، یکی خشتی و یکی سنگی ست که سر به فلک کشیدند تا من بیشتر را نبینم!

ما همدیگر را نمی شناختیم .
روزی تصادفا در همین حوالی یکدیگر را دیدیم . فکری برای ماندن نکردیم . من همانی ام که تو مرا می شناختی ... روزها . اتفاق تازه ای نیفتاده .
من همان ام که می بینی .

امروز من برای تو سرخ پوشیده ام.
رنگ طوفانی که در روح من است و
با سرخ هایی که بر بوم های من و در رگ های توست
خود را از آبی _خاکستری های این فصل سرد
پنهان کرده ام.
امروز من برای تو سرخ پوشیده ام.
...
شعر: استاد عزیزم مرجان مهربانی

اینجا لافت است . بندر لافت . بندری رؤیایی . انباشته از رسوم و افسانه و آرزو . شبیه آن چیز هایی که در خواب های گاه به گاه می بینیم .
اینجا لافت است . مکانی پر از ناخداهای واقعی . اینجا هر گوشه اش ، حرف و تصویری کهن از سفر موج می زند . اینجا سرزمین حراهاست . اینجا بندر لافت با بادگیر های رنگین شبانه اش دل هر کسی را می برد به سرزمین رازها و قصه ها .
اینجا بندر لافت است با مردمان دوست داشتنی اش .

....پاره ای از آسمان در گودال های آبی که از باران دیشب به جا مانده ، برق می زند . کفش هایش کمی در گل و لای فرو می رود . ناکام شده است ، و حالا صداها پشت سرند ، درست بیرون از دیدرسش همهمه نامفهومی دارند ، پشت سرش ، این جا ، نه بر می گردد و صداها جای دیگری رفته اند . صداها بر گشته اند و سردرد به قاطعیت باران نزدیک می شود ، سردردی که وجودش را درهم خواهد شکست و خود را به جای او خواهد گذاشت ....
بخشی از کتاب ساعت ها نوشته مایکل کا نینگهام

فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که : زندگی
رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود .
" سهراب "