فیروزه جمعه پور

من از مصاحبت آفتاب می آیم ..... کجاست سایــه ؟

عبور
نویسنده : فیروزه جمعه پور - ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٦
 

 

 

می خواهم امشب از تو عبور کنم

از بودن من دیگر وقتی نمانده است !  

 ای شب ...
ساعتی را در خواب باش   
شرم پاکم تماشایی نیست
دیری ست در خلوت اتاقم
 مثل باد
 در غفلت بودم 
خیال می کردم
 خواهم ماند
خواهم بود ...

 اما از من دیگر
 وقتی نمانده است
 بگذار از تو 

 عبور کنم !

 

 


 
 
برای ساسان
نویسنده : فیروزه جمعه پور - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱۳
 

کلمه های من
نوازشگرانه برتو می بارید.
دیرزمانی صدف آفتابی اندام تو را
دوست داشته ام.
تا به آنجا که
بیانگارم دارنده ی دنیایی.
...
امروز تولد توست ونو شدنت
امروز تابستان هم به گرمی توست
... به روشنی چشمانت
و
دلی که  صمیمانه برایمان
گلهای شاد و
 سنبل آبی می آورد.

تولدت مبارک...




 
 
عطر کاج ها
نویسنده : فیروزه جمعه پور - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٦
 

 

 

خاکستری تنهایی ات را به من بسپار
تا رنگی اش کنم
و تو در آستانه ی رنگ ها
قدم بزنی

...

 

 


 
 
پرتره های دانشجویی
نویسنده : فیروزه جمعه پور - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٢