فیروزه جمعه پور

من از مصاحبت آفتاب می آیم ..... کجاست سایــه ؟

برای تو...
نویسنده : فیروزه جمعه پور - ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢۸
 

 

 

امروز من برای تو سرخ پوشیده ام.

رنگ طوفانی که در روح من است و

با سرخ هایی که بر بوم های من و در رگ های توست

خود را از آبی _خاکستری های این فصل سرد

پنهان کرده ام.

امروز من برای تو سرخ پوشیده ام.

...

شعر: استاد عزیزم مرجان مهربانی

 


 
 
رؤیای سفر
نویسنده : فیروزه جمعه پور - ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٤
 

 

 

 

اینجا لافت است . بندر لافت . بندری رؤیایی . انباشته از رسوم و افسانه و آرزو . شبیه آن چیز هایی که در خواب های گاه به گاه می بینیم .

اینجا لافت است . مکانی پر از ناخداهای واقعی . اینجا هر گوشه اش ، حرف و تصویری کهن از سفر موج می زند . اینجا سرزمین حراهاست . اینجا بندر لافت با بادگیر های رنگین شبانه اش دل هر کسی را می برد به سرزمین رازها و قصه ها .

اینجا بندر لافت است با مردمان دوست داشتنی اش .

 

 


 
 
مرد
نویسنده : فیروزه جمعه پور - ساعت ۱٠:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٠
 

 

 

 

....پاره ای از آسمان در گودال های آبی که از باران دیشب به جا مانده ، برق می زند . کفش هایش کمی در گل و لای فرو می رود . ناکام شده است ، و حالا صداها پشت سرند ، درست بیرون از دیدرسش همهمه نامفهومی دارند ، پشت سرش ، این جا ، نه بر می گردد و صداها جای دیگری رفته اند . صداها بر گشته اند و سردرد به قاطعیت باران نزدیک می شود ، سردردی که وجودش را درهم خواهد شکست و خود را به جای او خواهد گذاشت ....

 

بخشی از کتاب ساعت ها نوشته مایکل کا نینگهام

 

 


 


 
 
جاده
نویسنده : فیروزه جمعه پور - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٧
 

 

 

 

فرسود پای خود را چشمم به راه دور

تا حرف من پذیرد آخر که : زندگی

رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود .

 

 

" سهراب "

 

 


 
 
ایست
نویسنده : فیروزه جمعه پور - ساعت ٧:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٤
 

 


 
 
عروس
نویسنده : فیروزه جمعه پور - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٩
 

 

 

 

....

آندری آندرییچ ادامه داد " عزیزم ، وقتی ازدواج کردیم با هم به روستا می رویم و مشغول به کار می شویم ! قطعه ی کوچکی زمین وباغی با رودخانه می خریم ، زحمت می کشیم و زندگی را تماشا می کنیم ........... آه که چقدر عالی می شود ! "
کلاهش را برداشت و باد موهایش را آشفته کرد . نادیا به حرفهایش گوش می داد و فکر می کرد " خدایا می خواهم بروم خانه ! خدایا ! "  ....


قسمتی از داستان "عروس" نوشته ی "آنتوان چخوف"