فیروزه جمعه پور

من از مصاحبت آفتاب می آیم ..... کجاست سایــه ؟

عروس
نویسنده : فیروزه جمعه پور - ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٩
 

 

 

 

....

آندری آندرییچ ادامه داد " عزیزم ، وقتی ازدواج کردیم با هم به روستا می رویم و مشغول به کار می شویم ! قطعه ی کوچکی زمین وباغی با رودخانه می خریم ، زحمت می کشیم و زندگی را تماشا می کنیم ........... آه که چقدر عالی می شود ! "
کلاهش را برداشت و باد موهایش را آشفته کرد . نادیا به حرفهایش گوش می داد و فکر می کرد " خدایا می خواهم بروم خانه ! خدایا ! "  ....


قسمتی از داستان "عروس" نوشته ی "آنتوان چخوف"